محكوم به زندگي

مدتي است كه آرزوي مرگ مي كنم
اما محكوم هستم
محكوم به زندگي كردن
خسته ام از اين دوگانگي
يگانگي برايم يك رؤياست
سالهاست كه در تلاش هستم
براي رسيدن به يگانگي
چند روزي را عاشق مي شدم و پيروز
اما حيف كه باز غفلت و شكست
آزارم مي دهد اين شكست
شكست خوردن از خود
ياد آن روزها بخير
روزهايي كه دل بيرنگ بود
اي كاش مي شد
براي هميشه بيرنگ باشيم
اي خالق بيرنگي
يا بيرنگ بيرنگم كن
يا با مرگ رنگم كن
کلام بزرگان :
آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است !
اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگويند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگويند ورّاج و پرگوست ...!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بیدين .........!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.
"شيخ بهائی"
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط صادق ق . ش
|