کلبه ی تاریک

نمی دانستم که دل دادن چیست
نمی دانستم که شعر گفتن چیست
عشق تو مرا شاعر کرد
تو مرا از من بدر کردی
تو مرا از بند رها کردی
اما مرا در بند خود کردی
هر شب در انتظار طلوع هستم
تا مرا از تاریکی ها به روشنایی ببرد
تو برای من نور هستی
در انتظار تو هستم
ای شمع زیبای من
که از گرمای عشق می سوزی
تو را به کلبه ی خود می برم
کلبه ی تاریک من تشنه ی نور توست
فصل زمستان من با تو بهار می شود
نرگس من در بهار می روید
معنای زندگی

یکی از زندگی خسته
دیگری به زندگی دل بسته
زندگی به معنای بی معنی شده
چهره ها پر از غم
قلب ها غبارآلود
فکرها زمینی
آرزوها آسمانی
دنیا شده زندان
همه در حبس آن
لیلی و مجنون شده فقط یک قصه
بازار تجارت عشق داغه
همه به دنبال رسیدن
رسیدن و باز هم دویدن
دنیا دنیای حرکت است
سکون بی معناست
همه بیماریم
اما بدتر از اون
طبیب رو از یاد بردیم
قلبی به رنگ عشق

از خود گله دارم
که اجازه دادم
ظالم و مظلوم در وجودم شکل گرفت
به خود بد کردم
بر روی آیینه ی دلم خاک نشست
مانند من نباشید
که پژمرده می شود
اگر خواهان شکوفایی هستید
باید نبرد کنید
نبردی سخت اما با خود
باید پیکار کنید
تا در وجود خود یک رنگی را ببینید
رنگ اهریمن را پاک کنید
دل خود را با عشق رنگ کنید
دلی که رنگ آن عشق باشد
دلی است همیشه به یاد خدا
تصور کنید
اگر همه این رنگی شویم
دنیا چه زیبا میشود
ظلم بی معنا میشود
عشق پیدا میشود
اما حیف...
مروارید های دوستی
همه ی چیزهای من مقدس است و حرمت دارد
هر چیزی جایگاهی دارد و درک جایگاه خود یک هنر است
من دوست ندارم جایگاه و جای کسی را بگیرم
اول از درون شروع می کنم وبعد به ظاهر افراد و اشیاء نگاه می کنم
چون من آزاد هستم به مردم هم آزادی می دهم
وقتی منی با منی دیگر حرف میزند مزه دیگری خلق می شود
وقتی به دیگران توجه میکنی یعنی به خودت توجه میکنی
منبع:سایت حضور
در میکده هم خدای بینید اگر با مرد خدای نشینید
طبیب دل ها

از سخن گفتن خسته شدم
می خواهم که بنویسم
گوش ها کر شده است
شاید چشم ها ببینند
دلم می خواهد فریاد بزنم
آی مردم بیدار شوید
در خانه ی دل ما به روی همه باز است بجز عشق
عشق در دنیای ما غریبه است
دیگر از مجنون ها خبری نیست
از فرهاد هم خبری نیست
دنیایی که در آن عشق کم ارزش شود
دنیایی است در حال نابودی
در انتظار طلوع هستم
طلوع صاحب عشق
بیماری دل شیوع پیدا کرده است
دنیای ما طبیب می خواهد
طبیب دل ها جمعه می آید
رؤیای من
.jpg)
الان درست یک ساله که از بیدار شدن من میگذره ، ای کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم ، وقتی که
بیدار شدم چشمونی رو دیدم که خواب رو برای همیشه از من گرفت ، رؤیای رسیدن به اون منو رها
نمی کنه ، من در زندان عشق او گرفتار شدم ، تنها آرزویم چیدن یک گله که اسم اون گل نرگسه