تبليغاتX
تنها تر از خدا
حرف های دل
تا روز كنكور چيزي باقي نمونده ، اميدوارم به آرزوت برسي و در رشته مورد علاقه ات قبول بشي.

دوستت دارم و اگه خدا كمكم كنه بعد كنكور بيام به ديدنت تا

 قصه عشقي رو كه چند ساليه تو دلم پنهون كردم برملا كنم

البته دل به دل راه داره شايد اين احساس رو افكارم به تو رسونده باشه

اميدوارم هميشه موفق باشي

دوستت دارم نرگس عزيزم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:6  توسط صادق ق . ش  | 

 

دلم گرفته ، از اين فاصله ها ،

هر كي از اون ديار مياد رو دوست دارم چون با اون بوي يار مياد

دوسش دارم اما تا حالا نتوستم بهش بگم شايد اونقدي كه من بهش فكر كردم و تو دلم باهاش زندگي كردم به اون هم الهامي بشه و به من فكر كنه.

خدا كنه كه اينطور باشه

انتظار خيلي سخته

نمي دونم چي شد كه عاشقش شدم اما هر چي بود گرفتار شدم اما اين گرفتاري رو دوست دارم

آدم وقتي عاشق ميشه روحش لطيف ميشه

خدايا عاشقا رو به عشقشون برسون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:5  توسط صادق ق . ش  | 

بهار چه فصل مهربانی است

بهار زنده ها را متحول می کند!

اما زمستان هم فصل بهاری است

کافی است دیدمان را عوض کنیم

عید همان لحظه ای است

که زشتی ها را فراموش می کنیم

و زندگی را هدیه می گیریم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 18:5  توسط صادق ق . ش  | 

از امروز می خوام به دنیا بخندم

آره این دنیا واقعا خنده داره

دنیایی که یه روز بهت وعده میده و روز دیگه زیرش میزنه

آره  این دنیا  واقعا خنده داره

دنیایی که ظاهرش زیبا اما باطنش پر از پلیدیه

آره  این دنیا  واقعا خنده داره

دنیایی که اگه بهش پشت کنی برات ناز میکنه

اما اگه طلبش کنی ازت گریزونه

آره  این دنیا  واقعا خنده داره

دنیایی که بدنبال خودش آدم رو به هر جایی می کشونه

تا وقتی که سقوطش رو ببینه

-------------------

زاهدان 10-12-87

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:10  توسط صادق ق . ش  | 

اگر به شب و روز بنگری در می یابی که روشنی و  تاریکی دنیا جاودانه نیست

اگر مسرور بودی بدان که می گذرد

و اگر غمگین بودی بازهم بدان که می گذرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:7  توسط صادق ق . ش  | 

تقریبا دو هفته است که دوره آموزشی تموم شده ، فکر می کردم بعد از آموزشی راحت می شم . روز آخر که برگ سبز رو به همون می دادن فهمیدم که افتادم زاهدان . اولش بی خیال بودم اما وقتی به اونجا رفتم تازه فهمیدم چی به سرم اومده . از یه طرف دوری از خانواده و از یه طرف قوانین جدید و سر کله زدن با پاسدارها . همین که کارم مشخص شد کلی نامه و لیست برای تایپ دادن روز جمعه اینقدر رفته بودم تو فکر که داشتم دیوونه می شدم.

تو رو خدا برام دعا کنید که به مشهد منتقل بشم

آخه من سرپرست خانواده هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:47  توسط صادق ق . ش  | 

ای خدا ....
برای یه مدت زیادی باید از کامپیوتر و خانواده دور باشم
شنبه اعزام می شم
ما هم رفتیم سربازی (آشخوری)
التماس دعا


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:22  توسط صادق ق . ش  | 

آدمهای احمق

ما آدمها چقدر احمق هستیم، همیشه فکر می کنیم که خیلی زرنگ هستیم و باید سر طرف مقابلمون رو کلاه بذاریم . اما غافل از اینکه کلاه بزرگتری روی سر خودمون گذاشتیم.
حتی با خدا !!! به خدا قول می دیم و بعد ... ازش مهلت می خوایم و بعد ... .
اگه یکی بهمون یه چیزی بده حتی اگه بی ارزش باشه به خوبی ازش تشکر می کنیم، اما اون کسی رو که همه چیز به ما داده فراموش کردیم. یا بعضی وقتها انقدر مغرور می شیم و فکر می کنیم که بی نیاز هستیم . و اگه به کسی کمکی بکنیم فکر می کنیم که چکار بزرگی انجام دادیم چرا به این فکر نمی افتیم که چه کسی قدرت کمک کردن رو به ما داده .
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 21:56  توسط صادق ق . ش  | 

مرگ تنها حقيقت انكارناپذير

مرگ تنها حقيقت انكارناپذير

مرگ تنها حقيقت انكارناپذير

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط صادق ق . ش  | 

 
I'm Nobody! Who are you?
Are you – Nobody – too?
Then there's a pair of us?
Don't tell! they'd advertise – you know!

How dreary – to be – Somebody!
How public – like a Frog –  
To tell one's name – the livelong June –  
To an admiring Bog!
شعر از خانم : Emily Dickinson
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:51  توسط صادق ق . ش  |